صدات دوباره پیچید تو قلبم بارون اشکم چکیده نم نم
دلم گرفته از این همه غم مثل یه شمعی می سوزه کم کم نمونده راهی غیر از جدایی نمی دونستم تو بی وفایی دل دیوونم نداره راهی اگه نیایی می کشه آهی هنوز تو قلبم خاطره مونده توی تنهایی دلو سوزونده قصه ی عشقو کسی نخونده به روی عهدش هیچ کس نمونده نمونده راهی غیر از جدایی نمی دونستم تو بی وفایی دل دیوونم نداره راهی اگه نیایی می کشه آهی
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:37 توسط سیمین |
همه چیزو یاد گرفتم
یاد گرفتم که بی تو بخندم یاد گرفتم که بی تو گریه کنم یاد گرفتم که به غیر تو دیگر عاشق نشوم یاد گرفتم که دیگر دل به کسی نبندم و از همه مهمتر یاد گرفتم که زندگی کنم و با یادت زنده باشم اما هنوز یه چیزو یاد نگرفتم این که چگونه خاطراتت را از صفحه ی دلم پاک کنم و نمی خواهم یاد بگیرم...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:30 توسط سیمین |
خودت می دونی، می دونم دلیل رفتنت چی بود اما می تونستی نری، چرا می گی قسمت نبود؟ اگه قسمت نبود چرا تو موندی؟ خدااااااا چرا مارو به هم رسوندی؟ اگه می دونستی یه روزی می ری چرا روزارو تا اینجا کشوندی؟ چی بودم چی شدم به خاطر تو ولی پشت دلم رو خالی کردی حالا اسمت می آد گریم می گیره نمی دونی که با دلم چه کردی اگه در حق تو خوبی نکردم بدون که خالی بود دستای سردم ولی من در عوض هرچی که بودم با احساسات تو بازی نکردم اگر چه می دونم دوسم نداری به هر در می زنم تنهام نذاری اگه پای کسی هم در میونه بذار اسمت اقلًا روم بمونه دم آخر بذار دست روی دستام بذار بهت بگم دردم چی بوده فقط لطفی کن و حرفامو بشنو شاید دیگه نگی قسمت نبوده اگه تصمیم رفتنو گرفتی ببخش اگر پشیمونت نکردم آره من واسه تو کم بودم اما با احساسات تو بازی نکردم
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 8:31 توسط سیمین |
خدا مارو واسه هم نخواست... خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می بینم می ری و می بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 9:55 توسط سیمین |
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بدانی درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی این گونه شاید احساسم نمیرد "نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند و نه تو چیزی بدهکار این همه دلتنگی منی"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:21 توسط سیمین |
لالا لالا نخواب دنیا خسیسه
واسه کمتر کسی خوب می نویسه یکی لبهاش همیشه غرق خندست یکی پلکهاش تو خوابم خیس خیسه
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:0 توسط سیمین
ديشب که بارون مي اومد من و دلم حرف مي زديم دفتر خاطراتمو با همديگه ورق زديم از پشت صفحه هاي دور نگام به اسم تو رسيد دلم يه دفعه بي دليل يه آه کوتاهي کشيد يادم اومد روزي رو که چشام چشاي تو رو ديد خواستم که درگيرت نشم اما مگه دلم شنيد پا توي اين جاده گذاشت، دل کوچيک و بي کسم نمي دونم چه جوري شد،تو شدي همه نفسم چشماي باروني و خيس سهم دل از اين عاشقيس تو راست ميگي که سادگيم گناه چشماي تو نيس تا یاد اون وقتا می افتم گریم می گیره حالام که وبلاگشو حذف کرده که فراموش کنم باشه بخدا دیگه مزاحم نمی شم.خدایا اگه قرار نیست عادت کنم چرا حداقل آرومم نمی کنی؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:35 توسط سیمین |
چشم من بیا منو یاری کن گونه هام خشکیده شد کاری کن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمی یاد زاری کن گل من رفته دیگه نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد هر چی دریا رو زمین داره خدا با تمام ابرای آسمونا کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن گل من رفته دیگه نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد قصه گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن حالا باید سر رو زانو بزارم تا قیامت اشک حسرت ببارم دل هیچکس مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمم اشکشو کم می یاره؟ سرنوشت چشاش کوره نمی بینه زخم خنجرش نمی مونه تو سینه لب بسته سینه غرق به خون قصه موندن آدم همینه گل من رفته دیگه نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 15:30 توسط سیمین |
سلام
سال ۸۷ تموم شد با همه ی خوبیها و بدی هاش داشتم وبلاگو می خوندم با گریه آخه خیلی چیزا یادم اومده کاش می تونستم همشو بگم تو این سال مامان بزرگمو از دست دادمش که حاضر بودم جونمو واسش بدم می خواستم اگه اون نیست منم نباشم ولی انقدر واسه آدم مشکل پیش میاد یا شایدم ......... دو هفته می شه نرفتم سر خاکش دیگه مثل قبل واسش نماز نمی خونم بعدم یه دوستو از دست دادم( ۱۲ اسفند) واسه همیشه نمی دونم چرا اینطوری شد می خوام خودمو اینطوری راضی کنم که حتمآ یه حکمت داره خدا صلاح منو می خواد یه چیزی می دونه که به عقل ناقص من نمی رسه ولی نمی تونم نمی شه همه چیز تموم شد منم دارم تموم می شم واسم دعا کنین که زندگیمو خراب نکنم نمی دونم بگم با یکی آشنا شدم سال خوبی بود؟ یا دیگه ندارمش سال بدی بود؟ نمی دونم هیچی نمی دونم خیلی دلم گفته خیلی شاید باور نکنین کل این پستو با گریه نوشتم هیچ ذوقی واسه سال جدید ندارم امیدوارم ۸۸ سال خوبی واسه همه باشه سالی که توش هیچکی عزیزاشو از دست نده حالا به هر صورتی
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:43 توسط سیمین |
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون تو زندگیم چقد غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم از این همه در به دری به لب رسیده جون من * به داد من نمی رسه خدای آسمون من* خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا اینطوری شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این بود جواب این همه دعای من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا دارم دیوونه می شم به دادم نمی رسی؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 11:34 توسط سیمین |
خدا نشونشو از کی بگیرم دارم دق میکنم بذار بمیرم آخه هنوز دلش از جنس سنگه هنوز دلم واسه دلتنگی تنگه چطور دلش اومد از پا بیفتم بهش نازکتر از گل هم نگفتم باور ندارم منو تنها می ذاره دلم واسش یه ذره شد اما دیگه نیست لعنت به تو ای دست سرد روزگار حالا فقط من موندمو این چشای خیس هر چی به من بگی واست همون میشم فقط یه بار دیگه بیا دستمو بگیر ای دل صبور و بی کس من اون نمی آد دیگه پیشت بهونه نگیر حالا من موندمو این دوتا چشم گریون موندم تو این کوچه آس و پاس و حیرون حالا من موندمو تو و شب بی ستاره من و تو خاطره ها اشکامون می باره خدا ازت می خوام یادش نیفتم چه حرفایی که از عشقم شنفتم خدا اگه نمی شنوی صدامو بهم بگو دلیل گریه هامو
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:52 توسط سیمین |
یه شب که توی خواب بدم از این عالم جدا بودم به فکر عشقی نبودم
راحت بودم رها بودم تو اومدی تو زندگیم گفتی می خوام با تو باشم گفتی می خوام کنار تو از آدما جدا باشم گفتم نمی تونه دلم گفتی منم مثل توام از آدما خسته شدم دنبال راه چاره ام گفتی که چاره ام تویی مرحم زخم من تویی می دونستم می دونستم که توام مثل همه ی آدما قلبمو تنها می ذاری شایدم مثل همه غم روی غم هام بذاری ولی بازم نمی دونم نمی دونم که چی شد که شدی عزیز من تا به خودم اومدم دیدم برات می میرم حالا که عاشقت شدم پشتمو خالی می کنی؟ حالا که دیوونتم تنهام می ذاری؟ حالا که زندگیمی تنهام می ذاری؟ مگه نامسلمونی؟ خدا نداری؟ یه کمی که فکر کنی می بینی جزمن نداری اگه به زور روزگار از زندگیت می رم کنار می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار تو گریه های زاروزار سپردمت به روزگار این از خودم گذشتنو پای خاطر خواهیم بذار
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:22 توسط سیمین |

لالا لالا منم تنها نشستم
منم از بار این غم ها شکستم
همه می دونن اینو غیر از این عشق
به عشق دیگری من دل نبستم
لالا لالا دلم خونه از این عشق
دلم پیوسته مجنونه از این عشق
نمی دونم در این نامردمی ها
بریدن کارآسونه از این عشق
لالا لالا منم اینجا غریبم
منم از شادمانی بی نصیبم
یکی کز عاشقی بویی نبرده
خدا می دونه که داده فریبم
لالا لالا بهارم غصه داره
همه کار بهارم انتظاره
همه تنهایی ها سهم دلم بود
بهارم بی قراره بی قراره
لالا لالا گلم تنها نمونه
تو راهی که خزونه جا نمونه
امون از دست سرد سرنوشتی
که می خواد این گلم با ما نمونه
لالا لالا غزل می سازم امشب
مثل پروانه ماتم دارم امشب
مثل هر روز و هر دم مثل هر شب
تویی شمعم تو رو کم دارم امشب
لالا لالا جدایی یه سراب
نپرسین این سوال بی جواب
دلت تنها برام یه آشیون بود
شنیدم این دلم خونه خراب
لالا لالا منم سیرم ز دنیا
یه روزی بی هدف می رم ز دنیا
همه عالم به من جور و جفا کرد
منم می گیرم این حقو ز دنیا
لالا لالا دلم لبریز درد
نگاشم مثل دستاش سرد سرد
همه می گن گذاشته رفته بی من
نمی دونن یه روزی بر میگرده
لالا لالا تو بودی سرنوشتم
تو رو از جان به روی دل نوشتم
به جون هر چی عاشق توی دنیاست
تویی امروزم و حال و گذشتم
لالا لالا خدایا دلبرم کو
خدایا یار از جان بهترم کو
در این پرواز جان فرسای هستی
خدایا خسته ام بال و پرم کو
لالا لالا بمون تا من بمونم
بیا تا قدر چشماتو بدونم
بمون تا لحظه ای که باورم شه
محال زندگی بی هم زبونم
لالا لالا بیا بازم دعا کن
به درهایی که بسته خوب نگاه کن
مگه می شه دری بسته بمونه
بیا بازم خدامونو صدا کن![]()
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:18 توسط سیمین |
سلام
این اولین باره که دارم حرفامو از زبون خودم می نویسم . چهارشنبه اول خرداد بد ترین روز زندگی منه چون عزیزمو مادربزرگ مهربونمو برای همیشه از دست دادم امروز سه روزه ندیدمش . دیگه نمی بینمش دیگه نمی تونم بغلش کنم ببوسمش. گلچین روزگار عجب باسلیقه است می چیند گلی را که در جهان نمونه است
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 19:8 توسط سیمین |
غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست اینجا ولی آسمون اشک ریختن هم بلد نیست غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت فدای قلب نازت اون چشمای قشنگت غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری من که اینو می دونم که تو چقدر صبوری غصه نخور مسافر بازم میای به زودی ما رو ببین چه کردیم از وقتی تو نبودی غصه نخور مسافر غصه اثر نداره از دل تو می دونم هیچکی خبر نداره غصه نخور مسافر همیشه اینجوری نیست همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست غصه نخور مسافر تولد دوباره غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره غصه نخور مگه تو کناردریا نیستی من چشم به راهتم ببین تو تنها نیستی غصه نخور مسافر غصه کار گلها نیست سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست غصه نخور مسافر تو خود آسمونی در آرزوی روزی که بیای و بمونی...![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:18 توسط سیمین |
نه باورم نمی شه که تو منو از یاد ببری
تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفا تره بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره اینو بدون دستای من گرمی دستاتو می خواد تو رو به عشقمون قسم اون روزا رو یادت بیاد حتی دیگه خدامونم به دادمون نمی رسه گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه تو رو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده بهش بگین سراغشو از کس و ناکس می گیرم بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش می میرم آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمی زنه می گن یکی تو قلبشه جونمو آتیش می زنه خدا ازت می خوام دست روی دستش بذارم جز آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم بازم می گم دوست دارم کاش عشقمون جون بگیره برگرد میون کلبمون تا سر و سامون بگیره ببخش اگه قسمت نشد توی چشات نگاه کنم یا سر رو شونت بذارم اسم تورو صدا کنم تو هم منو بذار برو اما بدون رسمش نبود جز تو آخه کیو دارم دلیل رفتنت چی بود اونکه نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:45 توسط سیمین |
شیطان لعنتی...شیطان لعنتی...هر روز خط های دلم را اشغال می کند و من اشتباه می کنم
او با اشتباه کردن دل من کیف می کند. دیروز فرشته ای به گفت:گوشی دلت را کج گذاشته ای که جواب تماس های خدا را نمی دهی؟ با من تماس بگیر خدایا...با من تماس بگیر اگه گوشی رو بر نداشتم روی پیغام گیر گوشی دلم پیام بذار. خدایا با من تماس بگیر...![]()
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:31 توسط سیمین |
منو نسپاری به بادای خزون![]()
منو سر گشته ی چشمات نکنی![]()
توی دنیای پر از بی کسی![]()
خستم از بلور اشکات نکنی![]()
نمی خوام بغض نگاه آخرم![]()
گم بشه تو قاب خیس پنجره![]()
نمی خوام هق هق تنهای دلم![]()
بشکنه توی سکوت حنجره![]()
می شه تو دفتر تنهایی دل![]()
لحظه های بی تو بودنو سرود![]()
می شه از غربت هر نگاه تو ![]()
لذت غرور غربتو ربود![]()
بعد هر ستاره می میره نگام![]()
با تو از شکستن و وفا می گم![]()
واسه یه اشتباه ساده![]()
عمریه دارم خدا خدا می گم![]()
می تونیم خدامونو صدا کنیم![]()
بپریم و دل به دریا بزنیم![]()
می تونیم سیاهی رنگ شبو![]()
بشکنیم و رنگ فردا بزنیم![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:13 توسط سیمین |

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:17 توسط سیمین |
می خوام که از تو بخونم از نفس های آخرم
اینکه جدا می شم ازت اینکه نمی شه باورم اینکه اگه بخوای بری چه حالی پیدا می کنم تو عالم دیوونگی قلبمو پیدا می کنم اینکه اگه جدا بشیم از دل هم رها بشیم یه بغض سخت و دیدنی تو خلوت صدا بشیم اینکه دیگه تو قلب هم جایی برا هم نذاریم تو لحظه های انتظار رو زخما مرحم نذاریم اینکه دیگه نگاهمون منتظر هم نباشه تو سینمون برای هم یه وقتایی غم نباشه تو غربت فاصله ها جدایی یک بهونه است بهونه ای برای ما تو تلخی زمونه است
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:59 توسط سیمین |

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:24 توسط سیمین |
داشتم فکر می کردم اگه خدا واسه کسی یار نمی ده یعنی خودش می خواد یارش باشه چون می دونه آدما صبرشونو تواناییشون خیلی کمه واسه اینکه سنگ صبور بندش باشه خودش با آغوش همیشه باز و پر از محبتش آروم می کنه بندشو. فکر کنم این بهترین و قشنگترین بهانه واسه تنها بودن باشه... خدایا بهم آرامش بده...
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:16 توسط سیمین |

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:19 توسط سیمین |
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12:31 توسط سیمین |
آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم تقصیر کسی نیست که تنها و غریبم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:25 توسط سیمین |
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من بدردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست امان ای سنگدل از دردو اندوه فراوانت به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:40 توسط سیمین |
تن تو
ظهر تابستونو به یادم میاره
رنگ چشمای تو
بارونو به یادم میاره
وقتی نیستی
زندگی فرقی با زندون نداره
من نیازم
تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:17 توسط سیمین |
می خواهم سفر کنم به سوی تو
به شهر تو در دیاری که دیگر غریب نباشم می خواهم پارو بزنم بروم از شهر خویش ... دریایی نیست تو دریای من شو پرواز می کنم تنها می روم که تنهایی تنها نماند از سرزمین چشمها می گریزم که حصار فاصله ها را بشکنم بر دو رنگی خط بطلان بکشم دوست بدارم و عاشق نباشم در پشت میله ها مانده ام زندانم چیست؟؟؟ خیال است یا واقعیت؟؟؟ سرزمین آرزوها کجاست؟؟؟ سرزمین آرزوها کجاست؟؟؟ ...می دانم مسیری نیست ... تو راه من شو شاید برسم....![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:32 توسط سیمین |
اونطور منو نگاه نکن
دست روی دست من بذار برو یه وقت مریض می شی بغضت رو هی نگه ندار فدات بشم فدات بشم فدات بشم بذار برو محاله باورش که من دیگه نمی بینم تورو صدات می لرزه عشق من اسمم رو هی صدا نزن طنابو دور گردنم بنداز دیگه نگام نکن بمیرم واسه بغض تو فکر منو نکن برو دلو اسیر من نکن اگه دوسم داری برو ترو خدا گریه نکن تصمیم آخرو بگیر چارپایه رو بکش برو با دست عاشقت بزار طنابو دور گردنم می خوام فقط ادا کنم حقی که مونده گردنم من بشکنم برنجم فدای تار موهات مهم تویی نرنجی برس به آرزوهات مواظب خودت باش با قلب من چه کردی؟؟؟ دلواپسم نباش بمیرم واسه بغض تو فکر منو نکن برو اگر سراغمو گرفت بگین نشونه ای نذاشت بگین از اینجا رفته و چاره ی دیگه ای نداشت اگر سراغمو گرفت این نامه رو بهش بدین بگین که جا گذاشته بود پرسید کجا؟؟؟ هیچی نگین اگه بازم پرسید ازم اگه نکرد اشکاشو پاک چاره ای نیست بهش بگین فلانی رفته زیر خاک
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:6 توسط سیمین |
چقد سخته که تو چشای کسی که تمام عشقت و ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری... چقد سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده... چقد سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی... چقد سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری... چقد سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:8 توسط سیمین |