داشتم فکر می کردم اگه خدا واسه کسی یار نمی ده یعنی خودش می خواد یارش باشه چون می دونه آدما صبرشونو تواناییشون خیلی کمه واسه اینکه سنگ صبور بندش باشه خودش با آغوش همیشه باز و پر از محبتش آروم می کنه بندشو. فکر کنم این بهترین و قشنگترین بهانه واسه تنها بودن باشه... خدایا بهم آرامش بده...
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:16 توسط سیمین |

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:19 توسط سیمین |
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12:31 توسط سیمین |
آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم تقصیر کسی نیست که تنها و غریبم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:25 توسط سیمین |
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من بدردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست امان ای سنگدل از دردو اندوه فراوانت به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:40 توسط سیمین |
تن تو
ظهر تابستونو به یادم میاره
رنگ چشمای تو
بارونو به یادم میاره
وقتی نیستی
زندگی فرقی با زندون نداره
من نیازم
تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:17 توسط سیمین |
می خواهم سفر کنم به سوی تو
به شهر تو در دیاری که دیگر غریب نباشم می خواهم پارو بزنم بروم از شهر خویش ... دریایی نیست تو دریای من شو پرواز می کنم تنها می روم که تنهایی تنها نماند از سرزمین چشمها می گریزم که حصار فاصله ها را بشکنم بر دو رنگی خط بطلان بکشم دوست بدارم و عاشق نباشم در پشت میله ها مانده ام زندانم چیست؟؟؟ خیال است یا واقعیت؟؟؟ سرزمین آرزوها کجاست؟؟؟ سرزمین آرزوها کجاست؟؟؟ ...می دانم مسیری نیست ... تو راه من شو شاید برسم....![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:32 توسط سیمین |
اونطور منو نگاه نکن
دست روی دست من بذار برو یه وقت مریض می شی بغضت رو هی نگه ندار فدات بشم فدات بشم فدات بشم بذار برو محاله باورش که من دیگه نمی بینم تورو صدات می لرزه عشق من اسمم رو هی صدا نزن طنابو دور گردنم بنداز دیگه نگام نکن بمیرم واسه بغض تو فکر منو نکن برو دلو اسیر من نکن اگه دوسم داری برو ترو خدا گریه نکن تصمیم آخرو بگیر چارپایه رو بکش برو با دست عاشقت بزار طنابو دور گردنم می خوام فقط ادا کنم حقی که مونده گردنم من بشکنم برنجم فدای تار موهات مهم تویی نرنجی برس به آرزوهات مواظب خودت باش با قلب من چه کردی؟؟؟ دلواپسم نباش بمیرم واسه بغض تو فکر منو نکن برو اگر سراغمو گرفت بگین نشونه ای نذاشت بگین از اینجا رفته و چاره ی دیگه ای نداشت اگر سراغمو گرفت این نامه رو بهش بدین بگین که جا گذاشته بود پرسید کجا؟؟؟ هیچی نگین اگه بازم پرسید ازم اگه نکرد اشکاشو پاک چاره ای نیست بهش بگین فلانی رفته زیر خاک
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:6 توسط سیمین |
چقد سخته که تو چشای کسی که تمام عشقت و ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری... چقد سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده... چقد سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی... چقد سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری... چقد سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:8 توسط سیمین |