سلام
سال ۸۷ تموم شد با همه ی خوبیها و بدی هاش داشتم وبلاگو می خوندم با گریه آخه خیلی چیزا یادم اومده کاش می تونستم همشو بگم تو این سال مامان بزرگمو از دست دادمش که حاضر بودم جونمو واسش بدم می خواستم اگه اون نیست منم نباشم ولی انقدر واسه آدم مشکل پیش میاد یا شایدم ......... دو هفته می شه نرفتم سر خاکش دیگه مثل قبل واسش نماز نمی خونم بعدم یه دوستو از دست دادم( ۱۲ اسفند) واسه همیشه نمی دونم چرا اینطوری شد می خوام خودمو اینطوری راضی کنم که حتمآ یه حکمت داره خدا صلاح منو می خواد یه چیزی می دونه که به عقل ناقص من نمی رسه ولی نمی تونم نمی شه همه چیز تموم شد منم دارم تموم می شم واسم دعا کنین که زندگیمو خراب نکنم نمی دونم بگم با یکی آشنا شدم سال خوبی بود؟ یا دیگه ندارمش سال بدی بود؟ نمی دونم هیچی نمی دونم خیلی دلم گفته خیلی شاید باور نکنین کل این پستو با گریه نوشتم هیچ ذوقی واسه سال جدید ندارم امیدوارم ۸۸ سال خوبی واسه همه باشه سالی که توش هیچکی عزیزاشو از دست نده حالا به هر صورتی
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:43 توسط سیمین |
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون تو زندگیم چقد غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم از این همه در به دری به لب رسیده جون من * به داد من نمی رسه خدای آسمون من* خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا اینطوری شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این بود جواب این همه دعای من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا دارم دیوونه می شم به دادم نمی رسی؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 11:34 توسط سیمین |