ديشب که بارون مي اومد من و دلم حرف مي زديم دفتر خاطراتمو با همديگه ورق زديم از پشت صفحه هاي دور نگام به اسم تو رسيد دلم يه دفعه بي دليل يه آه کوتاهي کشيد يادم اومد روزي رو که چشام چشاي تو رو ديد خواستم که درگيرت نشم اما مگه دلم شنيد پا توي اين جاده گذاشت، دل کوچيک و بي کسم نمي دونم چه جوري شد،تو شدي همه نفسم چشماي باروني و خيس سهم دل از اين عاشقيس تو راست ميگي که سادگيم گناه چشماي تو نيس تا یاد اون وقتا می افتم گریم می گیره حالام که وبلاگشو حذف کرده که فراموش کنم باشه بخدا دیگه مزاحم نمی شم.خدایا اگه قرار نیست عادت کنم چرا حداقل آرومم نمی کنی؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:35 توسط سیمین |